| تبلیغات | X | |
گاه در مفهوم این کلمه که به معنی «عموم مردم» است اشتباه میشود و مرادف با «توده مردم» گرفتهمیشود که نقطه مقابل طبقات ممتاز است، و چون مخاطب اسلام «النّاس» است ادعا میشود که دین اسلام دین توده مردم است و ضمناً این جهت فضیلتی برای اسلام شمرده میشود؛ ولی باید بدانیم که آنچه واقعیت است و هم فضیلت است برای اسلام، این است که اسلام به حمایت توده مردم برخاسته نه اینکه مخاطبش تنها توده مردماند و ایدئولوژیاش ایدئولوژی گروهی و طبقاتی است؛ و آنچه بیشتر مایه فضیلت است این است که علاوه بر طبقات بهرهده، از میان خود طبقات بهرهکش و صاحب سرمایه و قدرت، با اتکاء به فطرت انسانی، احیاناً وجدانها را به سود طبقات بهرهده و محروم برانگیخته است.
ایدئولوژیهای گروهی و طبقاتی تنها قدرت انقلابیشان شورانیدن فرد علیه فرد دیگر، یا طبقه علیه طبقه دیگر است ولی هرگز قادر نیستند انقلاب فرد علیه خود برپا کنند، همچنان که قادر نیستند فرد را در درون خود از ناحیه خود تحت مراقبت و کنترل قرار دهند. اسلام به حکم آنکه دین است و در درونیترین لایههای وجود انسان نفوذ میکند، و از طرف دیگر بر فطرت انسانی انسان تکیه دارد، قادر است فرد را علیه تبهکاری خودش برآشوباند و بشوراند و «انقلاب خود علیه خود» به وجود آورد که نامش «توبه» است. اسلام به حکم اینکه مذهب است و به حکم اینکه دین خاتم است، بیش از هر مذهب آسمانی دیگر برای برپا داشتن عدالت اجتماعی آمده است [2] و قهراً هدفش نجات محرومان و مستضعفان و نبرد و ستیز با ستمپیشگان است؛ اما مخاطب اسلام.
سربازگیری از طبقهای علیه خود آن طبقه و از گروهی علیه منافع خود آن گروه، بلکه شورانیدن یک فرد علیه تبهکاری شخص خودش، کاری است که اسلام فراوان در طول تاریخ کرده و میکند. اسلام عملًا توانسته از میان همه گروهها حامی و پشتیبان جلب کند حتی از میان طبقهای که با آنها به نبرد برخاسته است یعنی طبقه ملأ و مترف به اصطلاح قرآن. خاستگاه این فلسفهها منافع طبقاتی و یا احساسات قومی و نژادی و حداکثر فرهنگ قومی است. مارکسیسم و همچنین فلسفههای ملی و قومی بر چنین دیدی از انسان مبتنی است. بدون شک ایدئولوژی اسلامی از نوع اول و خاستگاه آن فطرت انسان است. لهذا مخاطب اسلام «النّاس/ عموم مردم» است [1] نه طبقه یا گروه خاص.
توضیح مفصل این مطلب آن جا که مبحث تاریخ در قرآن طرح بشود، ارائه خواهد شد، اما در این جا به اجمال باید گفت: در آیاتی که خطاب قرآن به همه مردم علم است، در واقع می خواهد بگوید: قرآن اختصاص به قوم و دسته خاصی ندارد، هر کس به سمت قرآن بیاید نجات پیدا می کند؛ و اما در آیاتی که از کتاب هدایت بودن برای مؤمنین و متقین نام می برد،می خواهد این نکته را روشن کند که در نهایت چه کسانی رو به سوی قرآن خواهند آورد و چه گروههایی از آن دوری خواهند یاد نمی کند. مخاطب اسلام، تنها محرومان و مستضعفان نیستند اسلام به حکم این که مذهب است - و به حکم این که دین خاتم است، بیش از هر مذهب آسمانی دیگر - برای برپا داشتن عدالت اجتماعی آمده است و قهراً هدفش نجات محرومان و مستضعفان و نبرد و ستیز با ستم پیشگان است، اما مخاطب اسلام، تنها محرومان و مستضعفان نیستند، همچنان که حامیان خود را تنها از این طبقه جلب نکرده است.
قرآن همان طور که برای وجدان عقلی انسان اصالت قائل است، برای او یک اصالت وجدانی و فطری نیز قائل است و بر اساس همان فطرت حق جویی و عدالت طلبی است که انسانها را به سیر و حرکت وا می دارد، و از این رو پیامش منحصر به طبقه کارگر یا کشاورز یا محروم و مستضعف نمی شود، قرآن به ظالم و مظلوم، هر دو، خطاب می کند که به راه حق بیایند. ایدئولوژی گروهی، بر عکس، مخاطبش گروه یا طبقه یا قشر خاص است و داعیه رهایی و نجات یا سیادت و برتری همان گروه را دارد و مخاطبش هم تنها همان گروه است و طرحی هم که ارئه می دهد، ویژه همان گروه است و تنها از میان همان گروه هم پشتیبان و حامی جذب می کند و سرباز می گیرد.
اسلام عملاً توانسته از میان همه گروههای حامی و پشتیبان جلب کند، حتی از میان سربازگیری از طبقه ای علیه خود آن طبقه و از گروهی علیه منافع خود آن گروه، بلکه شورانیدن یک فرد علیه تبهکاری شخص خودش، کاری است که اسلام فراوان در طول تاریخ کرده و می کند. ایدئولوژیهای گروهی و طبقاتی، تنها قدرت انقلابی شان شورانیدن فرد علیه فرد دیگر، یا طبقه علیه طبقه دیگر است، ولی هرگز قادر نیستند انقلاب فرد علیه خود برپا کنند، همچنان که قادر نیستند فرد را در درون خود از ناحیه خود تحت مراقبت و کنترل قرار دهند. قرآن می گوید: گروندگان به او آنها هستند که روحشان پاک و تصفیه شده است؛ و این گروندگان صرفاً بر اساس حقیقت جویی و عدالت طلبی - که فطری هر انسانی است - به قرآن گرایش پیدا کرده اند، نه به اقتضای منافع و تمایلات مادی و جاذبه های دنیوی.
نکته قابل توجه این است، که رویکرد مدیران و تصمیمگیران سیاست جنایی حتی در کشورهایی هم که نقطه مقابل این ایدئولوژی را برگزیدند، در برخی مواقع به سمت این ایدئولوژی(ایدئولوژی سرکوبگرانه) منعطف شده است؛ «به عنوان نمونه در فرانسه با حاکم بودن ایدئولوژی بازپذیری و اصلاح و درمان مجرم، تا روی کار آمدن آقای سارکوزی، میتوان به تصویب قوانینی که رویکرد سرکوبگرانه داشتهاند، اشاره نمود، که در این راستا میتوان به قانون مشهور به «امنیت و آزادی»[20] مصوب 2 فوریه 1981 اشاره نمود، که این قانون در جهت شدت بخشیدن به مجازاتها و تدابیر علیه مجرمان خشن و خطرناک میباشد، همچنین قانون اول فوریه 1994 که تخفیف ناپذیری را در مورد بعضی جرائم از قبیل قتل با سبق تصمیم، تجاوز به عنف به صغیر 15 ساله و قتل او، قتل صغیر 15ساله، قتل شخص بسیار آسیبپذیر به لحاظ سن، معلولیت و بیماری ایجاد کرده است، نمونهای دیگر از به کار بردن این سیاست به شمار میرود»(نجفی ابرندآبادی، 1382، ص54).
با توجه به این تعاریف و نوع نگاه فوق اگر تعریف و مفهوم سیاست جنایی، مجموعه عملکرد جامعه برای مدیریت پدیده مجرمانه دانسته شود، در همان ابتدای استقرار حکومت اسلامی و در میان فرمایشات پیامبر اکرم(ص) و اهلبیت(ع) نگاه جامع اینگونهای به پدیدۀ مجرمانه به روشنی قابل مشاهده است، اما در بیان اندیشمندان این رشته خصوصاً خانم مری دلماس مارتی و کریستین لازرژ نه تنها اشارهای به آموزههای عالی اسلام در این مقوله نشده است، بلکه سیاست جنایی منطبق با معارف اسلامی را یک مدل اقتدارگرای تام و همزاد فاشیسم تعریف نموده است، که البته این امر را میتوان ناشی از کم اطلاعی این حقوقدانان از معارف اسلامی دانست.
البته نکتهای که میبایست در این رابطه مورد مطمح نظر قرار داد این است، که در اجرای این نوع سیاست جنایی باید اولاً بین جرایمی که بهطور مستقیم امنیت و آسایش عمومی را هدف قرار میدهند و سایر جرایم تفکیک قائل شویم و همانطور که اشاره گردید، این سیاست را در جرایم نوع اول اتخاذ نماییم و ثانیاً با برداشتن گامهای مؤثر در راستای تحکیم مبانی و پایههای حقوق شهروندی نسبت به مهمترین خطر اِعمال این نوع سیاست یعنی بیثباتی و سقوط دولت قانون مدار که اساسیترین حافظ حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی است اقدام نماییم. وضع و تصویب قانون مشهور به «امنیت و آزادی» مصوب 2 فوریه 1981 و قانون اول فوریه 1994 در فرانسه و همچنین افزایش رویهها و احکام منجر به اعدام و حبس ابد در ایالات متحده و کشورهای تابع نظام کامنلا تا حدی که ایالات متحده در سال 2003 در ردیف 8 کشوری که 84% اعدامهای جهانی در آنها صورت میگیرد قرار گرفت و اینکه تعداد زندانیان بهطور کلی به ازای هر 100 هزار نفر در ایالات متحده 700 نفر، روسیه 671 نفر، پرتغال 132 نفر، انگلستان 121 نفر و فرانسه 1/77 نفر میباشد، خود دلیلی بر حاکم شدن این رویکرد در اکثر کشورها میباشد.
آیا نباید پذیرفت که محتوای برخی از ایدئولوژیها به گونهای است که ظرفیت قشری و سطحی و یک بعدی شدن را دارند، اما محتوای برخی دیگر چنین نیست و اگر هم کسی بخواهد به چنین کاری دست بزند بر اساس محتوای همان ایدئولوژی میتوان اندیشه او را نقد کرد و به او فهماند که دیدگاه تو ارتباطی به این ایدئولوژی ندارد؟ ایدئولوژیهایی نظیر مارکسیسم و فاشیسم از عمق و محتوای گسترده برخوردار نیستند، لذا در معرض این گونه سوء استفادهها قرارمیگیرند، اما اسلام به عنوان دینی پرمحتوا و عمیق ظرفیت سطحی و تکبعدی شدن را ندارد و اگر هم کسانی بخواهند آن را «قشری و تحمیلی و موقت و تک بعدی و بریده از باطن شدن» در آورند، فهم و معرفت آنها را میتوان با معیارهای دین نقد کرد.
« ایدئولوژیک کردن دین، در معنایی که مراد من بوده است، بریدن قشر دین است از مغز آن، و به دست دادن شریعتی است فارغ از حقیقت، و فقهی بیاخلاق و عرفان، و سلطه بخشیدن آداب و آیین خام و خشکی است بر روح و گوهر دلنواز و جانپرور آن، و نشاندن تفسیری موقت از آن است به جای خود، و محبوس کردن آن است در قفسی از مقولات جامعه، و خواستن محکماتی است بیمتشابهات، و قشریتی بیحیرت و راز، و درآوردن همه چیز است از بنیان آن (از هنر و فلسفه و علم و صنعت گرفته تا حکومت و سیاست و تغذیه و ورزش و.
آیا در اسلام مفسر رسمی داریم یا متخصص؟ اگر یک فقیه؛ یک متکلم؛ یک محدث و یک مفسر قرآن از باب تخصص خود اظهار نظر کنند آیا از باب آنکه مفسر دیناند باید سخن آنها را بدون چون و چرا پذیرفت؟ و آیا در طول تاریخ تفکر اسلامی چنین چیزی جریان داشته است، یعنی فقیهان و متکلمان و محدثان و مفسران باب تفکر در مسایل دینی را بر همگنان خود مسدود ساختهاند، آنهم به صرف اینکه فقط ما مفسران رسمی دین هستیم و هیچ صاحبنظر دیگری حق اظهارنظر در باب دین را ندارد؟. « در حال حاضر ایدئولوژی بیشتر به دستگاه منظمی از اندیشهها اطلاق میشود که واجد آرمان است و مفهوم مکتبی و مسلکی دارد و میتواند به منزلة یک مرامنامه برای قومی، حزبی یا ملتی به کار گرفته شود و آنها را به سلاح عقیدتی مسلح کند، موضع آنها را در جهان نسبت به هستی، جوامع دیگر و مکاتب فکری دیگر معین کند؛ سلاح بر ان در دست پیروان یک اندیشه باشد برای مقابله با مخالفان و منکران.